ذهنم اشفتس
-
تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 2:35
خودمو که نمیتونم گول بزنم,از بس حرص خوردم,از بس به اعصابم فشار اومد که اخرش 2 تا گلمژه ی احمق روی پلک پایین چشم راستم در اومد.این چند روز یه عالمه اذییت شدم.یه زماناییش از دردش گریم میگرفت.چشم راستم میسوخت.تازه وقتی سیپلوفلوکساسین می ریختن تو چشم,از سوزش زیاد چشمم دلم میخواست گریه کنم. خوب شده الان ...
هوای غروب ملسه
-
تاریخ: 1405/5/22 ساعت: 2:35
طبق روال همیشه,5 شنبه ها بعدازظهر مامان اینا بیرونن... خیلی بی حوصله بودم.اومدم تو حیاط بلکه دلم واشه.. اول رفتم سمت گل رز قرمزم...گوشه حیاط,سمت راست....گلای رزای قرمزم,زیباییش توچشم میزنه...رفتم پیششون,دیدم چه وااای چه بادی میوزه...یه لحظه مثل نسیم میمونه,ملایم,خنک..اما در همون لحظه یهو تند میشه,به...
-
تاریخ: 1401/10/21 ساعت: 1:07
چیزی که تو این وبلاگ نویسی ها میشه به وضوح دید اینکه که محبت ها,نگرانی ها,کمک کردن ها....همش درصد خلوصش خیلی بالاست... بالاتر از شبکه های اجتماعیه.... من عااشقتونممم..... باتماااااام وجوودم برای تک تکتون ارزوی موفقیت میکنم.... اینجا رو با تمااام خاطراتش میذارم بمونه... واقعیت اینه که دیگه نمینویسم...
صدای تو از جنس ارامشه....
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
داره صدای اذان میاد....و من یه بغض عجیبی دارم.... از عظمتت خدایا.... از مهربونیت.... فقط خود خودت از دلم خبر داری..... انقدر بزرگیت تو این چند وقته برام ثابت شده که هر وقت بهت فکر میکنم اصلا حالم یه جور دیگه میشه... میدونی,من هییچ وقت فکر نمیکردم خدا انقدر میتونه به بنده هاش نزدیک باشه.... من حست کر
konkor 96 ^_^
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
الان که دارم تایپ میکنم هنوز کنکور ندادیم.میخوام بنویسم ولی فردا بعد از کنکور تیکشو برمیدارم که منتشر شه. عرضم به خدمتتون.....که کنکورمون تو یه دانشگاه پیام نوره.اخرین ازمون جامعمونو تو همین جا ینی همین داشگاه پیام نوره برگزار شد.از نگهبانی تا ساخمون اصلی 5 تا 7 دیقه راهه. از وقتی شکل و شمایل اونجار
ناراحتی_عذاب وجدان
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
گاهی وقتا ادما یه کارای عجیب غریبی میکنن....گاهی از شدت ناراحتی نمیییتونی واکنش نشون ندی نسبت به رفتاراشون.... گاهی عذاب وجدان خفت میکنه و نمیذاره بخوابی.....
غافلگیری
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
امروز ساعت 7 صب بیدار شدم...صبحانه خوردم ... بعد افتادم به جون اتاقم... تمام قفسه ها و میزارایشو و اینارو تمییییز کردم...تازه تموم شد... ساعت نزدیک 9 بود که گوشیمو روشن کردم.دیدم رضی اس ام اس داده و تولدمو پیشاپیش تبریک گفته....عاشقتممم ینی..خیلییی غافلگیر شدم اصن....خدا برام حفظت کنه... خب الان من ...
پلاک جانم-فلوراید
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
تو نت خوندم که میشه با فلوراید پلاکو ضد عفونی و تمییز کرد... منم امتحان کردم.....خیلیی عالی بود....واقعااا تمییز شد... این عکس حاوی پلاک جانمم که داخل یه ظرف دایره ای شکل جاخوش کرده.ایشون هم فلوراید هستن که خیلی هم خوشرنگه.
حوالی تو یک نفر,دلی به دریا زده است...
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
خلاصه وار بگم...3 شنبه با یاسی و هانا رفتم استخر....15 بار طول استخرو شنا کردم...10 درو هرجور دلم خواس و 5 دورشم کرال.دیگه انقد خسته شده بودم که حد نداشت. 4 شنبه مهمان داشتیم...باهاشون هماهنگ کردم که زودتر بیان و من با بچهاشون ساعت 6 بریم سینما و نهنگ عنبر2 رو ببینیم و همینم شد.بعدش رفتم شهر کتاب یه
my birthday ^_^
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
مامانم میگه دیشب خیلی بهش سخت گذشته...بعضی اوقات راه میرفته... بعضی اوقات هم مینشسته... یا روی تخت دراز میکشیده... خلاصه تا صبح چشم روهم نذاشته... ساعت 8 صبح وارد اتاق عمل شد.... نیم تا چهل دقیقه بعد... یه دختر تپل و کوچولو دنیا اومد... 31 تیر سال 78 از یه محیط گردالی وارد این دنیا شدم.... @:کا
تو همیشه همینجوری بودی ولی برای من هنوز عادی نشده....
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
فلان روز فروردین,از صبح ذوق داشتم که امروز تولد دوست صمیمیمه و من میخوام بهش زنگ بزنم و با ذوق تولدشو تبریک بگم.....بعدم ازش بپرسم که کی و کجا بیام بهت کادوتو بدم.ولی دوست صمیمیم اصلاا مثه من نبوده و نیست.... من از هیچکدوم از این 7 نفر که 3 ساله باهم یه اکیپ شدیم هییچ انتظاری ندارم.حتی انتظار تبریک
خدا دخترها را افرید تا گلها بی نام نمانند..
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:42
خداوندا …تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستممبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها رامبادا گم کنم اهداف زیبا رامبادا جا بمانم از قصار موهبت هایتخداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی....
16 خرداد 96
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 2:25
پارسال....همین روز.... این وبلاگو ساختم..... 1 سااال گذشت...... و کسی جز یه عده ی محدود..... نمیدونن چیا گذشت..... و چیا به من گذشت.... پ.ن=اینایی که گفتم,مقولش از کنکوری بودنم جداست.ینی فک نکنید من منظورم کنکوره. پ.ن=قضیه درعین ساده بودن فوق العاده پیچیدس....و من کلمه ای درموردش اینجا ننوشتم.... نس
-____-
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 2:25
kord ha terorist nistand..... امروز, برحسب اتفاق,اینستای مامانمو باز کردم.....دیدم چند نفر از اطرافیانمون یه عکس گذاشتن با این مضمون=کرد ها تروریست نیستند... *من کردستان زندگی نمیکنم ولی اصالتا کرد هستم..... واقعا که.... چرا باید بعضیا فکر کنن که ما تروریست هستیم؟؟.... والا تروریستها هم حومه ی ته
دلم....
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 2:25
دلم...التماس دعا میخواهد...از همان التماس دعاهایی که ادیمزاد یک وقتهایی دلش را به دریا میزند و به خلق الله رو می اندازد,که برایش دعا کنند.... انوقت با همه ی وجودت دلت را به زمزمه ی >>خدایا گفتن<< خلق الله خوش میکنی که اگر صدای تو به عرش نرسید...! لااقل یکی از همین خلق الله صدایش انقدر رس
بگذار منتظر بمانند...
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 18:37
می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی ودر دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند .... حسین پناهی
دااااغونم اصن.... -_-
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 18:37
خداوندا …تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستممبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها رامبادا گم کنم اهداف زیبا رامبادا جا بمانم از قصار موهبت هایتخداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی....
میخوام نشون بدم که اصلااا استرسی وجود نداره...ولی مگه میشه؟؟؟
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 18:37
این هفته مثل زهرمار بود......منم بیی اعصاب.... من میتونم قوی باشم.مطمئن از پسش برمیام.... ینی این چند وقت یهه جووریم که یا باید کلم تو کتاب باشه تا یادم بره حجم استرسمو یا اینکه با دیگران حرف بزنم.دیگه قشنگ دارم دیوونه میشم.... شنبه اولین امتحان.... . . . خدایاااا حال بیمارامون زودی خوب بشه.مخصوصا ا
گریه نشانه ی ضعیف بودن نیست...
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 18:37
گریه کردن یعنی اینکه آدم برای یه مدت طولانی قوی بوده و حالا نیاز داره که خودشو خالی کنه، پس نشانه ی ضعیف بودن نیست.گریه خوبه..... خیلی وقتا حال ادمو بهتر میکنه.... التهاب درونیتو کاهش میده...
ذهنم اشفتس....
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 18:37
یه وقتایی دلم میخواد فیلم زندگیمو بزنم جلو.مثلا 2 سال بعد,این موقع.ذهنم شدیدا اشفتس....خودمو که نمیتونم گول بزنم,از بس حرص خوردم,از بس به اعصابم فشار اومد که اخرش 2 تا گلمژه ی احمق روی پلک پایین چشم راستم در اومد. این چند روز یه عالمه اذییت شدم.یه زماناییش از دردش گریم میگرفت.چشم راستم میسوخت.تازه و...