طبق روال همیشه,5 شنبه ها بعدازظهر مامان اینا بیرونن...
خیلی بی حوصله بودم.اومدم تو حیاط بلکه دلم واشه..
اول رفتم سمت گل رز قرمزم...گوشه حیاط,سمت راست....گلای رزای قرمزم,زیباییش توچشم میزنه...رفتم پیششون,دیدم چه وااای چه بادی میوزه...یه لحظه مثل نسیم میمونه,ملایم,خنک..اما در همون لحظه یهو تند میشه,به طوریکه دسته دسته موهای بازمنو با یه ریتم خاص تو هوا به رقص درمیاره,انگار میخواد پیراهن سفید و نازکمو که بارنگهای ابرنگی و ناموزونش بهش جلوه ی خاصی داده ,از تنم دربیاره و همراه خودش ببره....
اینه که میگم عااشق فصل بهاارم...الان هم بازم داره باد میزنه,منتها فرقش اینه که روی تاب نشستم و موهامو بایه کش,دم اسبی بستم که مزاحم درسخوندم نشه...
+شکرت میکنم که هر روز، هردقیقه،هر لحظه،هر نفس باید بهت توجه کنم خدا.❤️
+هر وقت کسی نبود کنارم
هر وقت غم منو توو خودش هضم می کرد
هر وقت دنیا رو سرم خراب می شد
خدایا
این تو بودی که منو توو آغوشت می گرفتی و حال بدمو مثل روز اولم خوب می کردی
برچسب:
نویسنده: میلاد عباسیان