بعضی اوقات راه میرفته...
بعضی اوقات هم مینشسته...
یا روی تخت دراز میکشیده...
خلاصه تا صبح چشم روهم نذاشته...
ساعت 8 صبح وارد اتاق عمل شد....
نیم تا چهل دقیقه بعد...
یه دختر تپل و کوچولو دنیا اومد...
31 تیر سال 78 از یه محیط گردالی وارد این دنیا شدم....

@:کامنتهارو برعکس روال همیشه,همینجا جواب میدم دوستان.
#: تبریک برای تولدم تا اونجایی >>که تو گروهای خانوادگی و اشناها به مامانم تولد منو تبریک میگن.<<
منکه تل ندارم.اینستا هم همچنین ولی مامانم وقتی pmهاشونو بهم نشون داد خوشحال شدم چون فک میکردم هیچکی تولد منو به جز مامان و بابام یادش نیس.ولی ظاهرا اینجوری نبوده.
برچسب:
نویسنده: میلاد عباسیان