پریشب......کارت دعوتو میگیرم دستم.....بازش میکنم....
بسم تعالی....
بازگذشت همه به سوی اوست....
دست دنیا در میان نالهها رو میشود
قصه گویی با سکوت خاک هم خو میشود
آن صدایی که درونش قصهها جان میگرفت
قصههایی که فقط با عشق پایان میگرفت
پیش چشم ما درون خاک پنهان میشود
دستهای قصه گو، ای وای، بی جان میشود
قصه گوی خوب ما رفتی به خواب، اما بدان
خواب دیدم خانهای داری میان آسمان!
یه روزصبح...بلند شدم از خواب....صورتمو شستم.....اومدم تو اشپزخونه که صبحانه بخورم دیدم مامانم بیداره...
ماامان چقد زود بیدار شدی....
مامان=مامانبزرگت دیشب تموم کرد.
فشارم افتاد.....مامانم شکلات بهم داد....
دیشبش تموم کرده بود.....مامانم تا صبح بیدار بود و قران خوند....بهم نگفت که بد خواب نشم...
رفتم حمام....اماده شدیم رفتیم....
از ماشین پیاده شدم مامانم داشت پارک میکرد...
اولین نفری که دیدم بابام بود....رفتم محکم بغلش کردم....تا اینجا خیلی تحمل کردم که گریه نکردم ولی وقتی بابامو دیدم دادم دراومد...
باصدای بلند گریه میکردم.....واسه بابام که 6 ساله دااغون شده....
6سال پیش بابابزرگم که صحیح و سالم بود فوت کرد.....شوک بزرگی بود.....
بابام از نظر روحی خیلی به پدر بزرگم وابسته بود.....
دقیقا یه سال بعد متوجه شدیم مامانبزرگم{مادر پدرم} سرطان داره....
درحدی وضعش افتضاح بود که مجبور شدن شش سمت چپشو بردارن...
یه سال بعدش متوجه شدیم متاززتاز کرده و سرش تومور داره...
بازم عملش کردن و تومورو از سرش خارج کردن....
فراموشی گرفت....
بعد از مدتی....متوجه شدیم مغر استخونش درگیر شده....
بیچاره اونقد درد داشت که دکترش براش داروهای مسکن خیلیییی خیلییییییی قوی تجویز میکرد...
6ماه اخر....کلا روی تخت دراز کشیده بود....وخیره به سقف......{نمیخوام وارد جزئیات بشم....وقتی یادم میاد...خیلی ناراحت میشم}
از اول مریضیش همش شیمی درمانی و پرتو درمانی و اسکن و....
بیچاره خودش هم خیلی اذییت شد....
میدونین چرا گریه میکردم؟؟؟....چون دلم برای بابام میسوخت....دیگه مامان هم نداشت....
بابام بهم دلداری میداد و سعی میکرد ارومم کنه ولی خبر نداشت که دلیل اصلیه گریه من اینه که بابام دیگه حتی مامان هم نداره... ولی بابام خیلی گناه داشت....![]()
مامانبزرگم راحت شد....چونکه واقعا حالش بد بود.....6 ماه زجر کشید.....
خیلییی سخته که تو فاصله زمانیه کم عزیزاتو از دست بدی.....
من عمه ندارم....فقط یدونه عمو دارم.....بابامو عموم 6 ماه تمام....همون 6 ماه اخرو میگم....یک روز درمیون پیش مامانبزرگم بودن.....علاوه بر اینکه اون 4 سال که مریض بود همیشه پیشش بودیم یا اونو میاوردیم پیش خودمون...اون 6 ماه بابامو عموم کلا نوبتی همش پیشش بودن.
ینی من هردفه که میرفتم اونجا همش گریم میگرفت وقتی مامانبزرگمو اونجوری میدیدم...
تمام ادمایی که میومدن عیادت هم همین حالو داشتن.
بیچاره اینقد حالش بد بود که با مرده تفاوتی نداشت....
تمام بدنش زخم شده بود...
امشب سالگردشه....
اگه این پستو خوندین...لطفا برای شادیه روح مامانبزرگم و بابابزرگم صلوات بفرستین....![]()
پ.ن=نوشن این پست برام خیلی سخت بود....بایاد اوری این خاطرات گریم شدیدا گریم گرفت.![]()
یک سال است که عمارت پدری ام، عطر مادری ندارد!
برچسب: یکسال گذشت,یکسال گذشت پدر,ناصر زینعلی یک سال گذشت,یکسال گذشت مادر,یکسال گذشت شعر,یکسال گذشت و,یکسال گذشت عشقم,یکسال گذشت بعضیا دلشون شکست,یکسال گذشت از ناصر زینعلی,دانلود یکسال گذشت ناصر زینعلی,
نویسنده: میلاد عباسیان