
پریشب......کارت دعوتو میگیرم دستم.....بازش میکنم.... بسم تعالی.... بازگذشت همه به سوی اوست.... دست دنیا در میان نالهها رو میشود قصه گوییبا سکوت خاک هم خو میشود آن صدایی که درونش قصهها جان میگرفت قصههایی که فقط با عشق پایان میگرفت پیش چشم ما درون خاک پنهان میشود دستهای قصه گو، ای وای، بی جان میشود قصه گوی خوب ما رفتی به خواب، اما بدان خواب دیدم خانهای داری میان آسمان! یه روزصبح...بلند شدم از خواب....صورتمو شستم.....اومدم تو اشپزخونه که صبحانه بخورم دیدم مامانم بیداره... ماامان چقد زود بیدار شدی.... مامان=مامانبزرگت دیشب تموم کرد. فشارم افتاد.......
ادامه مطلب